تبلیغات
یادداشت های ماه - پس کوچه

یادداشت های ماه

یه شب معمولی
صندلی عقب ماشین نشسته بودم.همینجوری ک داشتم ب بیرون نگاه میکردم یاد خاطره های دیر ب دیرش افتادم...
یدفه قلبم سنگین شد انگار خون توش منجمد شده بود
همینجوری ک خیره بودم ب چراغای شهر سرمو تکیه ب شیشه دیدم .دلمو سنگین و حالم....
چرا ؟این چه حسیه؟ینی هنوزم بچه ام؟
شوک سوالا سرمو بلند کرد...
صاف نشستمو با نفس عمیق یادتو فوت کردم...
لبخند زدم...
هه همچی خوبه پر از ارامشم 
با سردی میتپم هنوز...

نوشته شده در شنبه 22 فروردین 1394 ساعت 10:13 ب.ظ توسط مهسا دوسنویس | |

Design By : Pichak